تبليغاتX
ܜܔܔܢܜعاشقانه ترین وبلاگ دنیاܜܔܔܢܜ

ܜܔܔܢܜعاشقانه ترین وبلاگ دنیاܜܔܔܢܜ

تقدیم به تمام عاشقانه به معشوق نرسیده

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 22:56 توسط محمد . ب| |

 

 

کاش هرگز نمیرم که

روحم پیدات کنه و

دستاتو

تو دست کسی دیگه ببینه....

من این ندیدنو

فکر بیاد من بودنتو میپرستم...

               (مهسا)

 

 



 

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 18:38 توسط محمد . ب| |

 
 
 
بیدها را دیده ای؟

هر چه مجنون تر

سر به زیر تر...

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: بید مجنون
نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 15:16 توسط محمد . ب| |

 

   افسوس که حتی تیغ هم نمی برد رگ غم مرا...

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 14:28 توسط طناز| |

 
دراز میکشم و خودم را می زنم به خواب...

خدا را چه دیدی...

شاید تو هم خودت را بزنی به خوابِ من!

             (طناز)

 

 

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 23:35 توسط طناز| |

 

دخترک!

هیچ گاه هم آغوشیهایت را

با عشق مقایسه نکن

هیچ مردی در تخت خواب نامهربان نیست...

 

 


نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 19:42 توسط طناز| |

همره باد از نشیب و از فراز کوهساران

از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران

از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران

از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران

از مزار بی کسی گمگشته در موج مزاران

می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز ِسازی

ساز، نه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،‌اشک نیازی

مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر

می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر

ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر

این منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز کن در

باز کن در باز کن ... تا بینمت یکبار دیگر

چرخ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم

آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم

تار ِغم گسترده پرده روی چشم نازنینم

خون شده از بس که مالیدم به دیده آستینم

کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم

درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته

سینه ام از دست این تک سرفه ها صد پاره گشته

بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم

غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم

باز کن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر

خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر

آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم

سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم

هر چه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم

صید من بودند مه رویان و من صیاد بودم

بهر صد ها دختر شیرین صفت، فرهاد بودم

درد سینه آتشم زد ، اشک تر شد پیکر من

لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من

خاک گور زندگی شد ،‌ در به در خاکستر من

پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم

وه ! چه دانی سِل چه ها کرده ست با من ؟ من چه گویم

همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده

ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده

این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم

ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم

غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادر نصیبم

زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم

ناله ی محزون حبیبم ، لخته های خون طبیبم

کشته شد ، تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم

ناله شد ،‌افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم

داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم

خواهی ار جویا شوی از این دل غمدیده ی من

بین چه سان خون می چکد از دامنش بر دیده ی من

وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم

گر که شیر توست ، مادر ... بی گناهم ، کن حلالم

آسمان ! ای آسمان ... مشکن چنین بال و پرم را

بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را

بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را

باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را

سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را

گویمش مادر ! چه سنگین بود این باری که بردم

خون چرا قی می کنم ، مادر ؟ مگر خون که خوردم...

سرفه ها ، تک سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم

بس کنین آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسیده

آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسیده

زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم

سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم

عشقها ! ای خاطرات ...ای آرزوهای جوانی !

اشکها ! فریادها ای نغمه های زندگانی

سوزها ... افسانه ها ... ای ناله های آسمانی

دستتان را می فشارم با دو دست استخوانی

اخر ... امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی

هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته

کرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته

عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته

می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم

آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم

تا لباس عقد خود پیچید به دور پیکر من

تا نبیند بی کفن ،‌فرزند خود را ، مادر من....

 

پرسه می زد سر گران بر دیدگان تار ،‌خوابش

تا سحر نالید و خون قی کرد ، توی رختخوابش

تشنه لب فریاد زد ، شاید کسی گوید جوابش

قایقی از استخوان ،‌خون دل شوریده آبش

ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش

بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته

دستهایش چون دو پاروی کج و در هم شکسته

پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته

می خورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل

تا رساند لاشه ی مسلول بیکس را به منزل

آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پر

ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر

این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز کن در

باز کن، از پا فتادم...

آخ ... مادر

آخ.......م... ا...د...ر

(شاعر: کارو)

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 18:46 توسط طناز| |

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است

بنده: خدایا! خسته ام! نمیتوانم

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب میکنیم

بنده اعتنایی نمیکند و میخوابد

خدا: ملائکه ی من ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید

خدا: اذان صبح را میگویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نمازصحبت قضامیشود خورشید از مشرف سر بر میآورد

ملائکه: خداوندا نمیخواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کند...

بنده ی من تو هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری


برچسب‌ها: داستان بسیار زیبای, ما و خدا
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 12:27 توسط محمد . ب| |

 

تو دست در دست دیگری….

من در حال نوازش ِ دلی که سخت گرفته است از تو….

مدام بر او تکرار می کنم که

نترس عزیز دل،

آن دستها به هیچ کس وفا ندارند….

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 20:55 توسط طناز| |

 
تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

توئی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس، مرغی  اسیرم
ز پشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد 
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها، هر صبح روشن 
نگاه کودکی خندد برویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید بسویم 
اگر ای آسمان خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگــذر، که من مرغی اسـیرم
من آن شمـعم که با سوز دل خویش
فــروزان می کنم ویرانـــه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را

 (فروغ فرخزاد) 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 15:48 توسط طناز| |

 

قلب من میگه که هستی

اما چشمام میگه نیستی

خیلی سخته باورم شه

که تو پیشم دیگه نیستی

بگو که هنوز چشاتو

رو به عشق من نبستی

چشم من میگه تو رفتی

اما قلبم میگه هستی

حالا که همش خیاله

بذار دستاتو بگیرم

بذار تو فرض محالم

با تو باشم تا بمیرم

بذار عاشقت بمونم

بذار عاشقت بمونم

 

حالا که همش تو رویاست

نذار دلتنگت بمونم

مرگ بیداری برا من

اینو خیلی خوب میدونم

بذار عاشقت بمونم

بذار عاشقت بمونم

 

مگه می شه تو نباشی

تو مثه نفس میمونی

دستای گرمتو کاشکی

تو به دستم برسونی

بی تو قلبم بی پناهه

می میرم وقتی که نیستی

مگه می شه باورم شه

که تو پیشم دیگه نیستی

حالا که همش خیاله

بذار دستاتو بگیرم

بذار تو فرض محالم

با تو باشم تا بمیرم

بذار عشاقت بمونم

بذار عاشقت بمونم.....

 

(شاعر: مازیار فلاحی)

 

  

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 15:14 توسط طناز| |

باران... اینچنین دل مرا بردی...

باران... دم به دم مرا تو آزردی...

باران... سرنوشتم را به یاد آور...

باران … سرگذشتم را مکن باور...

من غریبی قصه پردازم،

چون غریقی غرق در رازم...

گم شدم در غربت دریا...

بی نشان و بی هماوازم...

باز هم آمدی تو بر سر راهم…

آی عشق…

میکنی دوباره گمراهم...

دیری ست،

قلب من از عاشقی سیر است …

خسته از صدای زنجیر است...

  

 

 

نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 17:33 توسط طناز| |

در میان گونه گونه مرگ ها

تلخ تر مرگی ست، مرگ برگ ها

زان که در هنگامه ی اوج و هبوط

تلخی مرگ ست با شرم سقوط

وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬

زانچه بینی٬ آشکارا و نهان

رو به بالا و ز پستی ها رها

خوش ترین مرگی ست، مرگ شعله ها ...

           ( شعر از شفیعی کدکنی )

 

 


برچسب‌ها: مرگ
نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 23:47 توسط محمد . ب| |

 

دلم بشکنه حرفی نیست،حقیقت رو ازت می خوام

بهم راحت بگو می ری حالا که سرد رویاهام

نمی دونم کجا بود که دلت رو دادی دست اون...

خودت خورشید شدی بی من، منم دلتنگی بارون

یه بار فکر منم کن که، دلم داغونه داغونه

تو می ری عاقبت با اون، که دستام خالی می مونه

دلم بشکنه حرفی نیست فقط کاش لایقت باشه

می رم از قلب تو بیرون که عشقش تو دلت جا شه

دلم بشکنه حرفی نیست، اگه تو یار و همراشی

ولی می شد بمونی و کمی هم عاشقم باشی

نمی دونم کجا بود که دلت رو دادی دست اون

خودت خورشید شدی بی من، منم دلتنگی بارون

همه فکرش شده چشمات، گاهی دستاتو میگیره

یه وقت تنهاش نذاری که مث من میشه می میره

دلم بشکنه حرفی نیست فقط کاش لایقت باشه

می رم از قلب تو بیرون که عشقش تو دلت جا شه....

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 22:14 توسط طناز| |

با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم. از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را. تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی. زن با کمال میل می‌پذیرد. در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده. زن می‌پذیرد. “چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌. زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟ مرد با آرامی گفت :آری. زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.

مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست. زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد. نامه‌ای در کیفش بود. با تعجب بازش کرد. خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: ” فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر. نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد. برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شمارهٔ همسر جدیدش بود. تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی. پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد. صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمی کردم اینقدر احمق باشی‌.این روزها می توان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شرّ زنان احمق با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند !

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 19:39 توسط محمد . ب| |

لعنت به دل.. لعنت به عشق..

این جمله شاید فقط یه جمله کوتاه بود..

ولی بدجور از داغ دل من حرف میزد..

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 19:35 توسط محمد . ب| |

آســــــــمان نیســــــتم


که هــــــر پـــــرنــــده را


 

ســــــهمی از من


باشــــــــد..

 

مــــــن

 

آن پـــــــرنـــــده ام

 

که سهـــــــــــ م آســــــــمانش را

 

از چشـــــــــمان تــــــو


می خواهد


برچسب‌ها: چشـــــــــمان تــــــو
نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 19:18 توسط محمد . ب| |

Design By : Mihantheme